تبليغاتX
هنر فانتزی
دوستان آدرس وبلاگ تغییر کرده و از این به بعد برای دیدن مطالب جدید به آدرس زیر بروید...

از همتون ممنونم...

همتون و دوست دارم...

منتظرتونم...

وارد شوید

+ نوشته شده توسط مرضیه صادقی کیا در جمعه 6 اردیبهشت1387 و ساعت 17:45 |
 

دوران کودکی مان چقدر خوب بود...

افسوس که زود گذشت...

آن روزها وقتی دلتنگ بودیم از نگاهمان می خواندند حرف دلمان را...

اما امروز که بزرگ شدیم...

حتی زمانی هم که فریاد می زنیم...

کسی نیست که بشنود صدای دلتنگی مان را...

+ نوشته شده توسط مرضیه صادقی کیا در جمعه 10 اسفند1386 و ساعت 17:1 |
 

آدمک آخر دنیاست بخند...

آدمک مرگ همینجاست بخند...

دست خطی که تو را عاشق کرد...

شوخی کاغذی ماست بخند...

آن خدایی که بزرگش خواندی...

به خدا مثل تو تنهاست بخند...

 

+ نوشته شده توسط مرضیه صادقی کیا در جمعه 10 اسفند1386 و ساعت 15:10 |

 

مي دوني ؟

يه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن

تو باشي منم باشم

کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفيد..تو منو بغل کردي که نترسم

که سردم نشه نلرزم

مي دوني ؟

تو منو بغل کردي طوري که تکيه دادي به ديوار

پاهاتم دراز کردي...منم اومدم نشستم جلوت

بهت تکيه دادم

دو تا دستاتو دور من حلقه کردي

بهت ميگم چشماتو مي بندي؟...مي گي : آره

چشماتو مي بندي

بهت مي گم : قصه مي گي تو گوشم ؟

مي گي : آره

و شروع مي کني به قصه گفتن تو گوشم

آروم آروم.......قصه مي گي

يک عالمه قصه بلندو طولاني که هيچ وقت تموم نمي شه


مي دوني ؟
مي خوام رگمو بزنم

چون دست چپ...يه حرکت سريع.. يه جمله ي عميق بلدي ؟

نه واي !!! تو که نمي بيني

و نمي دوني که مي خوام رگمو بزنم

تو چشماتو بستي نمي بيني .....

من تيغ و از جيبم در ميارم.... نمي بيني که سريع مي برم


نمي بيني که خون فواره مي کنه... روي سنگ هاي سفيد و


نمي بيني که دستم مي سوزه


من لبمو گاز مي گيرم که نگم : آخ

که تو چشماتو باز نکني و منو نبيني

تو داري قصه مي گي و هيچ چيز رو نمي بيني

من دارم دستمو نگاه ميکنم

دست چپمو.....خون ازش مياد


مي دو ني ؟

دستمو مي ذارم رو زانوهام

خون از روي زانوهام مي ريزه کف سنگها

مسيرش قشنگه.....حيف که چشمات بسته است

نمي بيني .....

تو بغلم کردي نمي بيني که سردم شده


محکمتر بغلم مي کني تا گرمم شه

مي بيني که نا منظم نفس مي کشم


تو دلت مي گي آخي
............

نفسم گرفت.. مي بيني ولي محکم تر بغلم مي کني


سردتر مي شم ...مي بيني که ديگه نفس نمي کشم

چشماتو باز مي کني و مي بيني من مردم .. مي دوني ؟

مي ترسم خودمو بکشم

از سرد شدن... از اين هايي که مردن... از خون ديدن


ولي وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم

مردن خوب بود

آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...

گريه نکن


من ديگه نيستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدي

تو خيلي گريه مي کني

دلم مي شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش

باشه ؟


من مردم ولي تو باورت نمي شه

تکونم مي دي که بيدار شم

فکر مي کني مثل هميشه قصه گفتي و من خوابيدم


مي بيني نفس نمي کشم ....ولي بازم باور نمي کني

اونقدر محکم بغلم مي کني که گرمم شه... اما فايده نداره

من مر دم ... ولي براي تو زنده ام

پس هر شب به اين باغ بيا .... ولي گريه نکن

مي خوام يه چيزي بهت بگم مي دوني ؟

دوستت دارم

+ نوشته شده توسط مرضیه صادقی کیا در دوشنبه 17 دی1386 و ساعت 22:16 |
بازم سلام ...

اینبار با عشق علی (ع) آپ کردم ...

خودم که خیلی باهاش حال می کنم...

خدا کنه شما هم دوستش داشته باشین ...

خدایا عشق علی (ع) را در دل تمام بندگان مخلصت قرار ده ... !

+ نوشته شده توسط مرضیه صادقی کیا در چهارشنبه 12 دی1386 و ساعت 21:17 |

با نام و یاد او که خود زیباست

و زیبایی را بر بندگان مخلصش می پسندد

 

از «ب» بسم الله با خواست و اراده حق تعالی و با تکیه بر عقاید و آنچه آموختم آغاز کردم و امید دارم

که تا پایان این راه نور حق راه گشایم و رحمتش مشکل گشای امورم باشد. پس با نیرویی شگفت

و دلی بس روشن باز هم ادامه می دهم تا آنجا که باید رفت و چه نارواست که راه هموار و دعاها

پشت سر و من کوتاهی کنم ...

امید دارم این خانه هر چند کوچک ولی با صفا هم منزل عابران بی سایبان باشد

و هم راهنمایی برای پویندگان راه هنر...

و کوچکتر از آنم که نصیحتی از من در دیواره های این کلبه بر جای ماند ...

پس تنها محض یادگاری می نویسم ...

هنر را نه با دستان توان لمس کردن باشد ... نه با چشمان توان دیدن ...

هنر باید با چشمان بسته و در تاریکی مطلق یافت شود ... تا معنایش آشکار گردد ...

+ نوشته شده توسط مرضیه صادقی کیا در شنبه 21 مهر1386 و ساعت 23:38 |


Powered By
BLOGFA.COM